نجم الدين ابو الرجاء قمى
17
تاريخ الوزراء ( فارسى )
ديگر ( 16 پ ) وزرا را كه پيش از قوام الدين بودند ، چراغى بود كه ببردند ، و به جاى آن شمع بنهادند . بوريا بودند كه برچيدند ، و به جاى آن حصير سامان بيفگندند . اگر سرپوش از سر مردمى شمس الملك برگرفتندى ، جز حنظل نديدندى . در اين عهد خود انديشه نبايد كرد . بيم آن است كه ابر ، آب كدر بارد . از آتش مروت جز خاكستر نماند . از برق خساست ، شكوفهء مردمى سوخته شد . تالون غراب سفيد نشود ، از اهل روزگار مردمى نيايد . اگر وقتى دستى جنبانند هم چيزى نباشد كه با ترازو رود . از روشنى چراغ كس تابش نيابد . بسيار كس آن است كه درم ندارد كه بدان بخيلى كند ، اما بخل به مردم مىآموزد . همچون زن قحبه ، كه چون پير شود ، قوادگى كند . لاجرم عرض ايشان ، دستار خوان ذم مىشود . بسيار كس آن است كه هرچند توانگر گردد ، بخيلتر بود . همچون سنگى باشد كه هرچند ( 17 ر ) آب بر آن بيشتر رود ، سختتر شود . زمانه كه بدين صفت كارها در تراجع افگند ، نمىدانم به كدام روى مردم را مىبيند ! از وقاحت به چشم مردم مىنگرد . چون چشم ملخ جفن ندارد ، تا ساعتى برهم نهد . چون قوام الدين به خراسان بود ، و اسم وزارت عراق بر وى افتاد ، با خاص و عام مروتى به افراط مىكرد . جبه و دستار را در تن او ثبات نبود . چون كسوت دوك بود كه هر ساعت آنچه دارد بكند ، و يكى ديگر درپوشد . عادت سنائى غزنوى شاعر ، معلوم است كه مدح كس نگفتى ، نه وزرا را ، و نه سلاطين را . جز دو سه امام بزرگ را مدح نگفت . يا برطبق اخوانيات ، قطعهاى به دوستى از اهل فضل نوشت . جز با سايهء خويش صحبت نكرد . از خلق چنان مىگريخت ، كه پرى از آهن . چون نفور شدى ، برق در وى نرسيدى . از مردم چنان دور شده بود كه سهيل از ستارگان . شمشير بود ، كه در غلاف تنها باشد . ( 17 پ ) چون شير بود كه او را همسايه نباشد . به برقع